طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست و یکم :
اشک هایی که روی گونه اش پشت هم پایین میریخت دل سنگ رو هم آب میکرد.
با اینکه ازش بیزار بودم اما خیلی دلم به حالش میسوخت.
اونم درست مثل من و دیاکو این وسط قربونی شده بود.
قربونی خودخواهی های آقا بزرگ.
کسی که فکر میکرد وظیفه داره سرنوشت همه آدما رو تعیین کنه و با تصمیم گیری های خودسرانه اش زندگی هر سه مون رو به بازی گرفت.
- احتشام آشغال باعث شد بچه ام رو بندازم بعد چند ماهم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
عسل
00بغیه رمان را قفل کردین چطوری بخانیم